بانو
عشقت به من آموخت که عشق ، زمان را دگرگون می کند
و آن هنگام که عاشق می شوم
! زمین از گردش باز می ایستد
عشقت به من آموخت
تورا در همه چیزی جستجو کنم
تا به سرزمین عجایب گام بگذارم

بانوی من ...ا
عشق تو
نه بازیچه است ؛
نه برگی که در دقایق دلتنگی
مرا به خود سرگرم کند

بانو
عشق تو
خرقه یی نیست که آن را
در ایستگاه های میانهء سفر
بر تن کنم

عشقت بی دلیلی ها را به من آموخت
من ناچارم به عشق تو ؛
تا دریابم که انسانم
! نه یکی سنگ

« نزار قبانی »