عصای معجزه گر تو

مرگ و زندگي در کلام آدمي است.
 
 به ياد داشته باش
 
که کلام تو عصاي معجزه‌ گر
 
تو ست
 
سرشار از سحر و جادو
 

لحظه خطرناک

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که اميد جای خود را به نا اميدی

 می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که عجله جای خود را به صبوری

می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که همدردی جای خود را به طرد کردن می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که " ما " جای خود را به من و تو

می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که پريدن جای خود را به خزيدن

 می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که نور جای خود را به تاريکی می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که انسانيت جای خود را به خوی حيوانی  میدهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که بخشش جای خود را به خشم دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که درک و تأمل جای خود را به لجبازی می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که جمع بينی جای خود را به خود بينی می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که صلح جای خود را به جنگ می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که منطق جای خود را به سنت می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که معنويات جای خود را به ماديات

می دهد

لحظه خطرناکی است لحظه ای که عشق جای خود را به هوس می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که شراکت جای خود را به خيانت

می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که آشنائی جای خود را به غريبی

می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که صداقت جای خود را به دروغگوئی می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که صفا و صميميت جای خود را به کينه می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که خير رسانی جای خود را به شرارت می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که عقل و تفکر جای خود را به تقليد

 می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که زمان حال جای خود را به زمان گذشته می دهد

 

لحظه خطرناکی است لحظه ای که علم و منطق جای خود را به خرافات و رسوم می دهد

 

 

حرف تازه

وسعت هر دلي به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد

چه کسي به من درس ميدهد ؟

 

  هرکسی گه قدم به زندگي شما ميگذارد يک معلم است.

حتي اگر شما را عصبي ميکندباز هم درسي به شما آموخته است زيرا

محدوديت هاي شما را نشانتان داده است.

امااينکه ديگران معلم هاي شما هستند دليل بر اين نمي شود که حتما بايد آنها را دوست داشته باشيد

 

جای پا

 

... خوابي ديدم

خواب ديدم در ساحل با خدا قدم ميزنم

 

برپهنه آسمان صحنه هايي از زندگي ام برق زد...

 

 

در هر صحنه دوجفت جاي پا روي شن ديدم

يکي متعلق به من

و

                   ديگري متعلق به خدا...

وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد

به پشت سر و جاي پاهاي روي شن نگاه کردم و متوجه شدم

 که چندين بار در طول مسير زندگي ام

فقط يک جفت جاي پا روي شن بوده است

همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين

دوران زندگي ام بوده است

اين واقعا برايم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم:

  

        خدايا تو گفتي  اگر به دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود

ولي ديدم که در سخت ترين دوران زندگي ام فقط يک جفت جاي پا وجود داشت

نميفهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت ديگر ه تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي

اگر در آزمون ها و رنج ها  فقط يک جفت جاي پا ديدي

 

 زماني بود که تو را در آغوشم حمل ميگردم