اندر حکایات

تانزان و اکیدو دو راهب زن در خیابان گل آلودی در شهر قدم می زدند که به دختری
با جامه ی ابریشمین بر خوردند او به خاطر گل و لای می ترسید از خیابان بگذرد
تانزان گفت: بیا دختر و او را بغل کرد و از خیابان گذراند.
دو راهب تا شب سخن نگفتند سرانجام در دیر اکیدو نتوانست بی تفاوت بماند و گفت:
راهبان نمی بایست به دختران نزدیک شوند خاصه به دختران زیبایی چون او چرا
چنین کردی؟
تانزان گفت: دوست عزیز من آن دختر را همانجا در شهر رها کردم این تویی
که او را با خود تا اینجا آوردی !

عشقت بی دلیلی ها را به من آموخت

بانو
عشقت به من آموخت که عشق ، زمان را دگرگون می کند
و آن هنگام که عاشق می شوم
! زمین از گردش باز می ایستد
عشقت به من آموخت
تورا در همه چیزی جستجو کنم
تا به سرزمین عجایب گام بگذارم

بانوی من ...ا
عشق تو
نه بازیچه است ؛
نه برگی که در دقایق دلتنگی
مرا به خود سرگرم کند

بانو
عشق تو
خرقه یی نیست که آن را
در ایستگاه های میانهء سفر
بر تن کنم

عشقت بی دلیلی ها را به من آموخت
من ناچارم به عشق تو ؛
تا دریابم که انسانم
! نه یکی سنگ

« نزار قبانی »

زبان مادریم

 

 

 

 

 

من دنبال میکردم

میان خاکها و دامن ها

زبان مادریم را

گیسوان تنهای تو را....

فقط برای شصت مریزاد!

سلام

این مطلب رو برای دوست و مخاطب همیشه گی ام شصت مریزاد جون مینویسم!

خودش میدونه که طبق سنت وبلاگ من نوشتن مطلب شخصی سنت شکنی است
ولی نوشتن برای یه دوست قدیمی تا اینقدر ازت انتقاد نکنه یه ارزشه!

یه شعرم براش پیدا کردم که میدونم برای من بعدا مینویسه جانا سخن از زبان ما میگویی:

هی فلانی ...                                             

          دو سه خطی بنویس

ساده‌تر...                          

                                                         در پی واژه نباش!!!

 

اولا که شصت مریزاد جون برده داری رو برات اصلاح کرم .دفعه دیگه دیکته تمرین کن!

دوما که خاطرت خیلی عزیز بوده که فقط برای شخص تو مینویسم پس هر روز باید
بیای برام بنویسی!

سوما هم نداره!

راز زندگی

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده
سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید

 

معنویت


تو، انسانی نیستی که طعم معنویت را می چشد. تو عین معنویتی،
که طعم انسان بودن را می چشد.