کسی به جز من پیدا نشده بود که زیبایی من را در وجودم کشف کند... کسی مرا آن طور که بودم نمی دید... عاقبت روزی رسید که تابلوهایم را به نقاش بزرگ مکزیک نشان دادم... دیه گو هنرم را تحسین کرد... در یک لحظه حس کردم زیبایی وجود مرا درک کرده... و حالا من ... عاشق دیه گو بودم ... و دیه گو ریورا... عاشق من...
دیه گو نقاشی های بزرگی می کشید... نقاشی های دیه گو تجسم های نمادین او از دنیای سوسیالیستی موعود بود... نقاشی ها من اما همگی ((من)) بودند...
روزها که می گذشت ... من دیه گو را هم در کنارم کشیدم... و دیه گو نیز مرا در نقاشی هایش گنجاند... من سوسیالیست شدم و دیه گو عاشق...
آقای ریورا... نقاش بزرگ مکزیک... همسر من هستند... من خوشبختم... حالا فقط دلم می خواهد از دیه گو فرزندی داشته باشم...
***
در اطاق تاریک...
زنی خوابیده است...
خونین...
کودکی مرده در آغوشش...
می گرید...
***
آه ... من هیچ گاه نخواهم توانست کودکی داشته باشم... اما... همه این نقاشی ها فرزندان من هستند...
وقتی غمگینم... می خواهم نقاشی کنم...
***
در اطاقی روشن...
زنی با لباس سبز...
با صورتی محو شده در غمی بزرگ...
موهایش را بریده است و بر گرد خویش ریخته است...
***
دیگر دیه گو هم با من نیست... رهایش کردم... حالا خودم هستم... نقاشی می کنم... این بار خودم را می کشم... دست در دست خودم... با خودم ازدواج کرده ام... راستی... آیا من برای خودم کافی ام؟
***
- فریدا!... می دونم که خیلی دوست نداری منو ببینی... اما... اما تروتسکی چند روزی مهمان من خواهد بود... ممکنه ازت خواهش کنم... کنار من باشی؟...
به چهره دیه گو نگاه کردم... پشیمانی در نگاهش بود و التماس...
قبول کردم ولی بر زبان نیاوردم...
مرد سخت کوش انقلاب کمونیستی 1917... واضع تئوری انقلاب مسلسل... یار همیشگی لنین... حالا به دیدن دیه گو، نقاش سوسیالیست می آمد... شاید هم به دیدن من!
***
از آغوش تروتسکی بوی جنگ می آمد... او در وجود من چه می جست... وقتی به آغوش تروتسکی رفتم زیباییم دوباره به من برگشته بود... و حالا... تروتسکی ترور شده است... و من ... پیش دیه گو بر می گردم...
و حالا باید تا مرگ زیست... کاش می دانستم که هستم... الهه یا هیولا؟... در وجودم چه بود؟... خود را از درون ننگریسته ام... از بیرون اما سرشار از زیبایی هایم... ابروان پیوسته... چشمان پر گوهر... و مردِ چاقِ نقاشم که همیشه روی پیشانی ام چون آفتاب می درخشد...
***
امیدوار بودم مرگ لذت بخش باشد...
می ترسیدم که نباشد...
اما بود...
مُردم...
آتش گرفتم...
لبخند زدم...
خندیدم...
شاد بودم...
چون در بهشت بودم...