زنان نمونه :خلاده
خـداونـد به حضرت داود(ع ) وحى كرد كه به خلاده دختر اوس , مژده بهشت بده و او را آگاه كن كه همنشين تو در بهشت است .داود(ع ) بـه درب مـنزل او رفت و در را كوبيد, خلاده در را بازكرد و تا چشمش به داود(ع ) افتاد, وى را شناخت و گفت : آيادرباره من چيزى نازل شده است كه به اين جا آمده اى ؟!.
داود(ع ) گفت :آرى !.
عرض كرد:آن چيست ؟.
فرمود:آن وحى الهى است !.
خلاده گفت :آن زن من نيستم , شايد زنى همنام من باشد.
من در خود چيزى نمى بينم كه درباره ام وحى شود.
ممكن است اشتباهى شده باشد؟!.
داود(ع ) گفت :كمى از زندگيت برايم تعريف كن , شايد معما حل شود.
خـلاده گـفـت :هـر دردى بـه مـن مى رسيد, صبر مى كردم و چنان تسليم خداوند بودم كه از او نخواستم آن درد را برگرداند تا خودش به رضاى خود آن را شفا مى بخشيد.
من هرگز عوضى به جاى آن صبر نخواستم و همواره شاكر خداوند بودم .
داود(ع ) گفت : به همين جهت به اين مقام رسيده اى !.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۸۵ ساعت 17:18 توسط سمیه نیک فکر
|