زنى عارفه , واپسين لحظات زندگى را مى گذراند.
عارفان , پيرامون وى حلقه زده بودند تا براى آخرين بار وى را ببينند و از نظراتش استفاده كنند.
يكى از آنان گفت : ما كسى را عارف نمى دانيم , مگر اين كه بر نعمت ها شكر كند.
ديگرى گفت : ما عارف را عارف نمى شماريم , مگر اين كه در هنگام بلا شكرگزار باشد.
آن زن عـارفه نيز پيش از مرگ , جمله هاى زيبا و متين بر زبان راند: عارف را عارف نمى دانم , مگر اين كه در جهان هستى , به غير از خوبى چيزى نبيند.