جيغي بلند سراسر وجودم را پر مي‌كند. تمام آن تصوير مات، با آن صدا، واضح و روشن پيش رويم قرار مي‌گيرد. دندان‌هايم را روي ‌هم مي‌فشارم. ملتمسانه نگاهم مي‌كند و مي‌خواهد رهايش كنم. آمده بوده برايم غذا بگذارد كه سيني از دستش مي‌لغزد روي گلويم. عذرخواهي مي‌كنم... دوباره شانس به من رو كرده بود و نمرده بودم. اين يازدهمين كابوسي بود كه از به قتل رسيدن خودم به‌دست همسرم مي‌ديدم.
تازه به‌ياد آوردم كه سوار هواپيما هستم به مقصد بندرعباس. مهماندار با ترس و لرز دور شد. مي‌رفتم تا به پروندة قتلي كه صبح همان روز اتفاق افتاده بود رسيدگي كنم. وقتي رئيس پليس آگاهي آنجا گفت جسد متعلق به يك زن است و هيچ آثاري از درگيري هم در خانه نيست، چقدر برايم مضحك بود كه ماجراي بي‌خوابي‌هاي من و يك قتل شبيه هم شده بود، آن هم در اوج دلهره و اضطراب ميان من و همسرم.
در آن ده شبي كه گذشته بود، هر شب نقشه‌اي ريخته بودم تا كار را تمام كنم. بي‌خوابي‌هاي من درست از دوازده روز قبل شروع شده بود، از آخرين بگومگوي ما، يعني من و همسرم.
كشيك بودم و او مي‌خواست به عروسي يكي از دوستانمان برود. نتوانسته بودم نوبتم را جابه‌جا كنم. نمي‌خواستم تنها برود و نمي‌توانستم همراهش باشم. با اين‌همه، سري به خانه زدم بلكه قانعش كنم نرود. وقتي رسيدم خانه، ديدم آمادة رفتن است.
همان لباس قرمزي را پوشيده بود كه خودم خريده بودم. لباسي كه مي‌خواستم فقط آن را همراه من بپوشد. هم آستين‌كوتاه بود و هم يقه‌اش طرح خاصي داشت. بدون يك شال روي گردن و شانه‌ها تن‌نما بود. حسودي‌ام شد كه بدون من آن‌قدر زيبا به مهماني برود. هرچه گفتم دلم نمي‌خواهد تنها برود و آن لباس را بپوشد به خرجش نرفت. رفت و وقتي برگشت جواب تلفنش را ندادم و يكي دو روز هم با او حرف نزدم. وقتي بالاخره با هم صحبت كرديم، جرقة بي‌خوابي‌هاي من زده شد. گفتم چطور توانسته بدون من آن لباس را بپوشد و او گفت مجلس زنانه‌ـ‌مردانه بوده و اشكالي نداشته است.
سر اين قضيه بحثمان شد. داد مي‌زدم تا بتوانم حرفم را به كرسي بنشانم. آن‌قدر گفتم كار بدي كرده كه ناگهان جيغ بلندي كشيد و رفت به آشپزخانه... وقتي برگشت چاقويي به‌دست داشت. گريه مي‌كرد و تهديد: «ديگر خسته شده‌ام. از اين‌همه گير دادن‌هايت خسته شده‌ام. يا تو را مي‌كشم يا خودم را. ديگر تحمل اين وضع را ندارم!» از آن وقت، هر شب منتظر بودم كه بيايد و مرا بكشد... راستش، خودم هم هر شب چند بار آهسته و بي‌صدا مي‌رفتم سراغش تا پيش‌دستي كنم... اما هر بار از ترس آنكه فردايش چه كنم برمي‌گشتم. وقتي همه مي‌فهميدند، وقتي بازپرس كشيك مي‌آمد، وقتي خبرنگارها مي‌فهميدند كه زن من بوده و... نه، نمي‌خواستم به اين سرنوشت دچار شوم.
اين فكر درست بعد از كابوسي شبيه آنكه در هواپيما دچارش شدم به سرم زده بود. هر بار كه مي‌رفتم، يا در ميانة راه يا بالاي سر او، بازمي‌ماندم. از خودم مي‌پرسيدم: «چرا مي‌خواهي تو هم يكي از آنها باشي؟» ده‌ها مورد قتل از نوع همسركشي را رسيدگي كرده‌ بودم، علاج واقعه را بارها خودم گوشزد كرده‌ بودم، و حالا خودم از همان سوراخ گزيده مي‌شدم؟!
در همين سال 1384 قتل‌هاي مختلفي با موضوع همسركشي گزارش شده بود. گاهي خودم سر صحنه رفته بودم و گاهي همكارانم. اما موضوع از وقتي برايم جالب شد كه احساس كردم همسركشي دارد مرتب تكرار مي‌شود. فكر كردم بايد راه‌حلي براي اين معضل پيدا شود. حس كردم مثل قتل‌هاي سريالي كه عنصري همة حلقه‌ها را به‌هم وصل مي‌كند، همة همسركشي‌ها در كل كشور نيز به هم ربط دارند و عوامل مشترك منجر به وقوعشان مي‌شود...
صداي مهماندار دوباره مرا به خود آورد:
«تا چند دقيقة ديگر در فرودگاه بندرعباس به زمين خواهيم نشست. لطفاً پشتي صندلي خود را به حالت عادي برگردانيد و كمربند را ببنديد. هواي بندرعباس...»
*
از پنجرة هتل مي‌شد صداي به ساحل نشستن موج‌هاي بلند خليج فارس را شنيد. از فرودگاه يكراست رفته بوديم سر صحنه. با وجود همة آن بي‌خوابي‌ها، كل خانه و جسد را خوب وارسي كردم و نكته‌هايي را يادداشت كردم تا بعد بنشينم و فرضيه‌هايي برايش طرح كنم. صدايي در درونم قاطعانه مي‌گفت كه اين يك همسركشي است!
كاغذپاره‌ها را برداشتم و با يك صندلي رفتم روي بالكن. وقتي دوباره چشمم به يادداشت‌هايم افتاد، مأموريت‌هاي آن چند وقت را به‌ياد آوردم. حسي در اين مدت به من مي‌گفت همسركشي زياد شده است. مثل قتل‌هاي خانوادگي، آماري براي استناد نداشتم. بايد از بخش آمار، عدد و رقم درست و حسابي مي‌گرفتم... يك راه ساده‌تر را انتخاب كردم. به‌جاي آنكه به آمارهاي اداره كه بعضي مهر محرمانه داشت استناد كنم، از سايت اطلاع‌رساني پليس كه در اينترنت قابل دسترسي بود، از تمام خبرهاي مربوط به قتل از فروردين تا مرداد امسال چاپ گرفتم. گزينة «قتل» را به برنامة جست‌وجو دادم. از 476 عنوان خبري با اين موضوع، 222 خبر مربوط به قتل‌هاي خارج از مرزهاي ايران و به‌دست اتباع همان كشورها بود و 254 خبر قتل هم مربوط به داخل كشور مي‌شد. از اين تعداد، 25 خبر به همسركشي اختصاص داشت كه 84/9 درصد از كل اخبار را تشكيل مي‌داد. از مجموع 25 قتل، 14 فقره مربوط به شوهراني بود كه زنشان را كشته بودند و فقط 9 خبر به انعكاس قتل شوهر به‌دست زنش اختصاص يافته بود.
تقريباً 10 درصد خبرهايي كه بررسي كرده بودم مربوط به اين نوع جنايت بود. آمار بالايي بود. مي‌دانستم كه طبق تحليل آماري پليس 110، بيشترين قتل‌هاي كشور مربوط به نزاع است. يك سال پيش فرمانده پليس 110 اعلام كرد كه 25 درصد قتل‌ها حاصل نزاع، 10 درصد ناشي از مسائل اخلاقي، 5/10 درصد با انگيزة اختلافات خانوادگي، و 11 درصد هم در حين سرقت بوده است.1
از مرور آن‌همه عدد و رقم كه دست‌آخر هم نتيجه‌اي كلي به‌دست مي‌داد خسته شدم. آمدم تو و تلويزيون اتاق را روشن كردم. همين‌طور كه ايستاده بودم، كانال‌ها را دوره كردم و بالاخره شبكة خبر را انتخاب كردم.
وقت اخبار حوادث بود. مجري مي‌گفت بررسي سايت‌هاي اينترنتي خبرگزاري‌هاي فارس، مهر، دانشجويان ايران (ايسنا)، كار (ايلنا)، و جمهوري اسلامي (ايرنا) نشان داده كه مطالب چنداني با عنوان همسركشي منعكس نشده، ولي اين خبرگزاري‌ها هم تأكيد دارند كه چنين پديده‌اي افزايش يافته است. بخصوص اين نكته توجهم را جلب كرد كه گفت ايسنا و فارس گزارش‌هايي دربارة همسركشي داشته‌اند ولي خبرگزاري‌هاي مهر، ايلنا و ايرنا گزارش اختصاصي در اين باره نداشته‌اند.
مجري همچنين گفت با جست‌وجوي واژة «قتل» در خبرهاي پنج ماه گذشتة تلكس خبري خبرگزاري جمهوري اسلامي، هيچ خبر و گزارشي كه به موضوع «همسركشي» اختصاص يافته باشد پيدا نشده است. او در اشاره به شيوة بررسي قتل در خبرها، به گزارشي استناد كرد كه در آن واژة «قتل» در سايت‌هاي خبري جست‌وجو شده بود. در سايت اينترنتي خبرگزاري دانشجويان ايران واژة «قتل» در 5 ماه نخست امسال جست‌وجو شده كه 215 خبر قتل حاصل آن بوده است شامل 120 خبر قتل داخلي اعم از خبر محاكمه يا وقوع كه 58 خبر مربوط به وقوع قتل و كشف جسد بوده است و فقط 4 عنوان خبري مربوط به همسركشي.
بي‌خوابي امانم را بريده بود اما ترجيح مي‌دادم در آن رطوبت به آنچه مجري تلويزيون در ذهنم جريان داده بود فكر كنم!
يادم آمد كه نام بندرعباس در اين نوع قتل‌ها كمتر شنيده مي‌شود. اينجا اين آسيب شايع نيست! وضع استان گلستان در بحث «خشونت‌هاي جنسي و ناموسي» وخيم‌تر است.2 تهران و كرج هم كه سرآمد همة شهرها هستند. زندگي زخم‌خورده از مهاجرت بي‌رويه، اين جرم را در پايتخت و حوالي آن گسترش داده است.
همين‌طور به‌ياد آوردم كه در سال 1381، دو جرم‌شناس برجسته تحقيقي اساسي دربارة همسركشي انجام دادند: دكتر محمد آشوري و دكتر شهلا معظمي. طبق نتايج تحقيق آنها كه در 15 استان به انجام رسيد و بررسي پاسخ‌هاي 89 زن و 131 مرد زنداني به اتهام همسركشي كه حاضر به همكاري شده بودند، «كردستان»، «سيستان و بلوچستان» و «هرمزگان» كمترين فراواني را در اين جرم دارند.3
بالكن اتاق هتل رو به ساحل بود ولي مي‌شد از همان‌جا پنجرة آپارتمان‌هاي مجاور را هم ديد. چراغ‌هاي بعضي روشن و بعضي ديگر خاموش بود. از پشت پردة قرمزرنگ يكي از پنجره‌ها مي‌شد حركت تند و سريع دو نفر را كه مدام از اين طرف اتاق به آن طرف اتاق مي‌رفتند ديد. با خودم گفتم حتماً دارند دعوا مي‌كنند و اگر هم دعوا نباشد، به‌هرحال رفتار عادي نيست. شايد اين نوع كار من است كه نگاهم را به همه‌چيز منفي كرده است. شايد اصلا ً حق با آنها باشد، با زنان، و نتيجة آن تحقيق درست باشد كه بيش از 70 درصد زنان تحت خشونت رواني همسران به انتقام مي‌انديشند.4
كار ديگر بس بود! بالاخره بعد از يازده شب بي‌خوابي، نرمي بالشت و گرمي پتو را حس كردم... و خوابيدم.
*
با صداي زنگ تلفن همراهم از خواب مي‌پرم. شماره را با چشم‌هاي خواب‌آلوده نگاه مي‌كنم. بازپرس كشيك قتل است. مي‌گويم: «خير باشد، من كه امشب كشيك نيستم...» مي‌گويد: «ولي ماجرايي اتفاق افتاده كه مي‌خواهم حتماً باشي. آماده شو، بيرون منتظرت هستم.»
سريع لباس مي‌پوشم و كارت و اسلحه‌ام را برمي‌دارم. تلفن همراهم را هل مي‌دهم توي جيبم. همان‌طور كه آب به صورتم مي‌زنم تا خواب از سرم بپرد، جرعه‌اي هم آب مي‌خورم. مي‌آيم بيرون. نور قرمز چراغ‌ گردان پژو بازپرس كشيك قتل مرا به سوي ماشين راهنمايي مي‌كند. عقب مي‌نشينم. بي‌مقدمه مي‌گويم: «اوضاع به‌نظر عادي نمي‌آيد!» بازپرس جواب مي‌دهد: «نه! سعي كن به خودت مسلط باشي تا برايت بگويم.» قبول مي‌كنم. ماشين از خيابان‌هايي مي‌گذرد كه مي‌شناسم و مثل محله‌مان آشناست. بازپرس دارد مي‌گويد در شغل ما خيلي اتفاق‌ها مي‌افتد و هيچ بعيد نيست كه حوادث دامن خود ما را هم بگيرد... دارم با تعجب به حرف‌هايش گوش مي‌دهم كه متوجه مي‌شوم جلو در خانة خودم ايستاده‌ايم. قلبم تندتر و تندتر مي‌زند. ديگر منتظر ادامة حرف‌هاي او نمي‌مانم. در ماشين را باز مي‌كنم و به‌دو راهي خانه مي‌شوم. مأمورهايي كه بين راه ايستاده‌اند سلام مي‌دهند و راه را برايم باز مي‌كنند. بدون آنكه سرم را بلند كنم وارد مي‌شوم. همه دوروبر اتاق‌خواب ما جمع شده‌اند...
تقريباً در صحنة همة قتل‌هايي كه آن مدت براي رسيدگي رفته بوديم، جسد را در اتاق‌خواب كشف كرده بوديم. وارد مي‌شوم. همكارانم را كنار مي‌زنم. جسد زني را مي‌بينم با لباس قرمزرنگ، لباسي آستين‌كوتاه كه يقه‌اش طرح خاصي دارد و بدون يك شال روي گردن و شانه‌ها تن‌نماست... مي‌نشينم و جسد را تكاني مي‌دهم... واي نه... خداي من، همسر خودم است!
دارم به گريه مي‌افتم كه دستي شانه‌ام را به عقب مي‌كشد. برمي‌گردم. بازپرس كشيك قتل است. يك كلت كمري در دستش دارد. مي‌پرسد: «اين اسلحة توست؟» نگاه مي‌كنم. كلت كوچكي است كه در عمليات‌ها به‌عنوان اسلحة كمكي به مچ پايم مي‌بستم. مي‌گويم بله! بازپرس نگاهي مي‌اندازد و مي‌گويد: «با همة ارادتي كه به تو دارم ناچارم جور ديگري عمل كنم» و ادامه مي‌دهد: «نه درِ خانه به زور باز شده و نه آثاري از درگيري در محل هست. جاي گلولـه‌اي هم كه روي جسد است به كاليبر اين اسلحه نزديك است. چاره‌اي ندارم جز اينكه تو را تا روشن شدن ماجرا بازداشت كنم!» بعد رو به مأموران مي‌گويد: «جناب سرهنگ بازداشت است!» مي‌خواهند به دست‌هايم دستبند بزنند كه فرياد مي‌زنم نه، من نكشتم، من نمي‌خواستم پيشقدم شده باشم... صداي فريادم را مي‌شنوم... مرتب داد مي‌زنم نه، نه! نه گفتن‌هايم مرا از خواب بيدار مي‌كند و به كابوسم پايان مي‌دهد. هنوز حالم جا نيامده است. نفس‌نفس مي‌زنم. ساعت را نگاه مي‌كنم. بايد آماده شوم تا ماشين بيايد و برويم.
*
با افسر پرونده در بندرعباس عقب ماشين نشستيم. گفت: «نمي‌خواستيم مزاحم شما بشويم ولي چون مقتول دختر يكي از مقامات است و نمي‌خواهيم حرف و حديثي پيش بيايد، به مركز اطلاع داديم. حالا شما چه فكر مي‌كنيد؟»
گفتم: «اين‌جور كه معلوم است بايد دنبال همسرش بگرديم. روي آينه با رژلب نوشته شده بود اين سزاي خيانتكار است. نه آثار درگيري در صحنه بود و نه آثار ورودِ به ‌زور روي درها. شوهر هم كه از ديشب ناپديد شده. پس فرضية ديگري هم مي‌شود طرح كرد؟»
افسر پرونده داشت ساكت به حرف‌هايم گوش مي‌داد و با سر تأييد مي‌كرد. يادداشت‌هايم را از جيب بيرون آوردم تا دوباره مرور كنم. باز به‌ياد نتايج آن تحقيق در 15 استان دربارة همسركشي افتادم: «33 درصد از شوهركشي‌ها واكنش نشان دادن به خشونت بوده و از سوي ديگر، 67 درصد از شوهركشي‌ها به‌دليل خيانت مرد به وقوع پيوسته است.»5 اما در مورد مردان چه؟ «48 درصد مردان بدگماني، 35 درصد از آنها تعصب و حسادت و وجود شخص ثالث و 13 درصد از آنان بي‌توجهي زن به همسر و فرزندان، بي‌علاقگي و بهانه‌جويي او و نابساماني‌هاي جنسي را علت اختلافات برشمرده‌اند.»6 درحالي‌كه «زنان بيشتر تحت تأثير تلقين و وسوسة شخص ثالث منحرف مي‌شوند.»7 حالا اين قتل به كدام‌يك از اين آمارها افزوده مي‌شد، خدا مي‌دانست. بايد اول به‌سراغ خانوادة شوهر مقتول مي‌رفتيم تا ردي از او بگيريم.
همان سؤال و جواب‌هاي اول ما با خانوادة شوهر مقتول، پرده از درگيري آن دو برداشت. تازه به آن شهر آمده بودند و اين تغيير زياد به مذاقشان خوش نيامده بود.
دختر، به گفتة خانوادة شوهرش، در بندرعباس كسي را نداشته و همين دستاويزي براي جر و بحث بوده. تنها فاميل مقتول عمة او بوده كه مجرد در آن شهر زندگي مي‌كرد.
آدرس عمه را گرفتيم و راه افتاديم. بي‌خبري خانواده از پسرشان مشكوك نبود. گويا از رو نشان دادن هراس داشت.
سخت‌ترين مرحلة كار، تحقيق از كساني است كه ماجرا را نمي‌دانند و مي‌خواهي هم به آنها ماجرا را بگويي و هم اطلاعات كسب كني. عمة مقتول هم نمي‌دانست برادرزاده‌اش به قتل رسيده است. بالاخره به او گفتيم. بعد از كلي گريه و زاري، از ميان ضجه و ناله‌هايش فهميديم كه يك شب قبل از حادثه با برادرزاده‌اش بوده. عمة مقتول گفت دامادشان مرتب به رفت‌وآمدهاي دخترك با او ايراد مي‌گرفته و حتي او را تهديد كرده بوده است.
هرچه بيشتر حرف مي‌زديم فرضيه‌ام جدي‌تري مي‌شد. انگيزة قتل هم مهم نبود چون مردان معمولا ً، با پيش‌زمينه‌هاي ذهني و سوء‌ظني كه دارند، كافي است كنترل خود را موقع عصبانيت از دست بدهند. مي‌توانستم حدس بزنم كه دخترك از بيرون آمده و درگيري بر سر اينكه چرا با عمه‌خانم بيرون بوده آغاز شده است.
از نتايج تحقيق دكتر محمد آشوري و دكتر شهلا معظمي موارد ديگري به‌يادم آمد: «بيشتر مردان، به علت قدرت بدني زياد، زماني كه عصباني شده‌اند با خونسردي همسر خود را به قتل رسانده‌اند؛ و از لحاظ آلت قتل، بيشترين قتل‌ها با اسلحة سرد مانند چاقو، چوب، چماق و يا از طريق خفه كردن صورت گرفته است. در 61 درصد موارد فرزندان شاهد ماجرا بوده‌اند و در 39 درصد ديگر قتل بدون حضور آنان صورت گرفته است. قتل به‌دست زنان برعكس هنگام عصبانيت نبوده است. 46 درصد مردان با انتقال همسر خود سعي در نجات او داشته‌اند، 26 درصد خود را به پليس معرفي كرده‌اند و 4 درصد با خونسردي جسد را جابه‌جا كرده‌اند. نكتة جالب اينكه زنان معمولا ً بعد از قتل خود را بي‌گناه دانسته‌اند و هنوز پس از سال‌ها حبس، اقرار به قتل نمي‌كنند.»8
اما مرد جواني كه در جست‌وجويش بوديم جزو كدام دسته بود؟ قطعاً جزو 46 درصدي نبود كه سعي در نجات همسر خود داشته‌اند. جزو 4 درصدي هم كه جسد را انتقال داده‌اند نبود. پليس چقدر راحت مي‌شد اگر جزو 26 درصدي بود كه خود را معرفي كرده‌اند!
كار من تقريباً تمام شده بود. موضوع به هيچ ماجراي ديگري ربط پيدا نمي‌كرد. بنابراين، ديگر نيازي نبود تا دستگيري آن جوان آنجا بمانم.
برايم بليت گرفتند. پرواز 10 شب بود و چند ساعتي وقت داشتم. تصميم گرفتم گشتي در بازار سنتي بندرعباس بزنم. همسرم هميشه دوست داشت وسايل سنتي اقوام ايراني را جمع كند. هر مأموريتي كه مي‌رفتم، سري به اين بازارهاي سنتي مي‌زدم.
شايد مي‌توانستم در حين جست‌وجوي «بُرقع» از زنان بُرقع‌پوش بپرسم كه چرا با همسرانشان درگيري ندارند. در واقع، پاسخ سؤالم را مي‌دانستم اما مي‌خواستم خود آن زنان برايم بگويند. پاسخ سؤالم در همان تحقيق دربارة همسركشي بود. دليل فراواني كمتر اين قتل‌ها در استان‌هاي كردستان، سيستان و بلوچستان و هرمزگان در يك نكتة ظريف نهفته بود: «چون ساكنان اين استان‌ها سني‌مذهب‌اند، قوانين ازدواج و طلاق آنها با قوانين مسلمانان شيعه تفاوت‌هايي دارد. ازجمله اينكه اگرچه حق طلاق متعلق به مرد است، در صورت بروز اختلاف بين زن و شوهر و يا كراهت زن به ادامة زندگي زناشويي، تحقق طلاق با سهولت بيشتري امكان‌پذير است. به علاوه، در دو استان كردستان و هرمزگان، ازدواج زنان براي بار دوم امري عادي و از نظر افكار عمومي پذيرفته‌شده است.»9
*
در بندرعباس هنوز هم مي‌شود ديوارهاي كاه‌گلي يافت، در كوچه‌پس‌كوچه‌هاي پشت بازار سنتي. كنار يكي از زناني كه بساط پهن كرده مي‌نشينم تا ببينم مي‌توانم «برقع» بخرم يا نه. همين‌طور كه دارم آن تكه‌هاي پارچه را كه زنان اين خطه براي در امان ماندن از آفتاب بر چهره مي‌زنند وارسي مي‌كنم، به‌ناگاه چشمم به زني مي‌افتد كه دارد برقع را مي‌كشد روي صورتش. قيافه‌اش كاملا ً آشناست. ظاهرش متفاوت است چون مثل زنان بندري لباس نپوشيده. نگاه مي‌كنم... واي نه... خداي من، همسرم اينجا چه مي‌كند؟ مثل اينكه نمي‌خواهد اينجا هم راحتم بگذارد... انگار اصلا ً متوجه من نيست. آرام ‌آرام به داخل كوچه‌اي مي‌رود. دنبالش راه مي‌افتم. كوچه بعد از كوچه در امتداد رديف ديوارهاي كاه‌گلي. همسرم مي‌رود و من دزدكي و آهسته به دنبال او. ديگر كلافه شده‌ام. مي‌خواهم بروم و بگويم آخر زن، تو اينجا چه مي‌كني؟ قايم‌موشك‌بازي ديگر بس بود! يك‌دل مي‌شوم و تندتر قدم برمي‌دارم. به‌نظرم مي‌آيد كوچه‌ها را گم كرده‌ام. شروع مي‌كنم به دويدن. يك راه بيشتر نيست. دوان دوان به آن سمت مي‌روم. ناگهان مسير باريك كوچه به يك بن‌بست ختم مي‌شود. زنم كنار ايستاده است با برقع... مردي آن طرف‌تر با روبندة سياه... مي‌گويد: خوب كشانديش اينجا... به آخر خط رسيده‌اي سرهنگ... قمة بلندي از زير لباسش بيرون مي‌كشد... دست مي‌برم به كمرم تا اسلحه‌ام را بيرون بكشم... خداي من، اسلحه‌ام نيست! دست مي‌برم به مچ پايم تا از اسلحة كمكي‌ام استفاده كنم... آن هم نيست! برق قمه مي‌افتد توي چشمم... «آقا، آقا، مي‌خواهي بخري؟»
«ها؟ چي؟ بله خانم، مي‌خرم...» دوباره كابوس‌هايم آمده بودند. به خودم كه آمدم ديدم چنان به يك برقع رنگارنگ زُل زده‌ام كه انگار همة زرق و برقش مرا با خود به درون جهنم كابوس‌هايم كشانده...
راه افتادم. به خودم قول دادم به محض اينكه رسيدم تهران، اولين كارم مراجعه به روان‌شناس يا مشاور باشد. حتي با خودم گفتم به بهانة تحقيق دربارة يكي از پرونده‌هايم مي‌روم... دست خودم را رو نمي‌كنم!
*
مي‌خواستم هرطور شده معماي زندگي خودم را پيش از آنكه كارآگاهي ديگر به‌سراغ جسدم بيايد حل كنم. مي‌دانستم پيش چه كسي مي‌خواهم بروم، زني كه مطالبش را در روزنامه‌ها خوانده بودم.
شمارة تلفن همراهش را گرفتم. عذرخواهي كردم و گفتم ماجرايي پيش آمده و براي بررسي پرونده‌اي نياز به گفت‌وگو با او دارم. اول وعدة دو روز بعد را داد ولي با اصرار من پذيرفت. مطبش در سعادت‌آباد بود. دكتر مهديس كامكار، روانپزشك مشاور. خصوصي كار مي‌كرد ولي مرتب كار تحقيقاتي داشت.
وقتي غروب به مطبش رفتم، فضاي آنجا متعجبم كرد. همه‌چيز رنگ و بوي ايراني داشت، پارچه‌هاي ترمه‌مانند روي ميزها، تابلوهاي زنان قاجار به ديوار... وقتي وارد اتاقش شدم اين حس دوچندان شد. برايش توضيح دادم كه مدتي است احساس مي‌كنم قتل‌هاي از نوع همسركشي افزايش يافته است و آن را موضوع يك تحقيق كاري قرار داده‌ام. همين ديشب هم از مأموريتي برگشته‌ام كه مردي همسرش را كشته بود و به‌نظرم مي‌آيد در اكثر موارد «سوءظن» كار را به نقطة پايان كشانده است. نمي‌خواستم صراحتاً بگويم اين درد خودم هم شده و تمام روز با همين مسئله درگيرم، هر وقت نوبت كشيكم است، هر وقت او (همسرم) با مردي ديگر در صحبت گرم مي‌گيرد... و اينكه هر وقت اين حس غلبه مي‌كرد با خودم مي‌گفتم الان كه من نيستم دارد با مرد ديگري صحبت مي‌كند...
دكتر كامكار، بعد از آنكه برايش شرح دادم كه همواره پرونده‌هاي همسركشي را با فرضيه‌هايي از اين دست پي گرفته‌ايم، شروع كرد به توضيح دادن و بعد از مقدمه‌اي گفت: «دامنة سوء‌ظن بسيار گسترده و وسيع است. از يك شك ساده تا يك باور غيرقابل انعطاف وسعت دارد و معمولا ً زماني بيمارگونه محسوب مي‌شود كه از يك عقيدة ساده مي‌گذرد و نگرش منفي، بار عاطفي، خشم و... روي آن مي‌نشيند. در واقع، وقتي در مواجهه با سوء‌ظن با يك باور روبه‌رو مي‌شويم، نيازمند اورژانس روانپزشكي هستيم. اين همان مقطعي است كه به سندروم اتللو معروف شده زيرا فرد مثل اتللو گمان مي‌كند همسرش در همه حال به او خيانت مي‌كند.»
وسوسه مي‌شدم بگويم اصل ماجرا چيست. دلم مي‌خواست بگويم كه مدتي است بي‌خوابي دارم و هر شب كابوس به قتل رساندن همسرم يا به قتل رسيدن خودم را مي‌بينم.
گفتم: «در اكثر قتل‌هايي كه عنوان همسركشي به خود مي‌گيرند، مردان همسر خود را به دنبال سوء‌ظن به قتل رسانده‌اند و بعد از جنايت هم معمولا ً مشخص شده كه دچار توهم شده‌اند و چيزي براي اثبات وجود ندارد.»
اما دكتر كامكار تأكيد كرد: «سوءظن خاص مردها نيست و زن‌ها هم دچارش مي‌شوند. در واقع، فرهنگ پدرسالاري كه زن را جزو مايملك مرد دانسته، به مردان اجازة بروز و نمايش سوءظن را داده است وگرنه در موارد بسياري، اين زنان هستند كه از روي سوء‌ظن رفتار مي‌كنند.»
اندكي آرام گرفتم ولي رشتة فرضياتم از هم گسيخت. دكتر كامكار همچنان داشت توضيح مي‌داد: «سوءظن گاهي پايه و اساس واقعي دارد و به‌نوعي ناامني شخصيتي در گذشته‌هاي فرد بازمي‌گردد. در واقع، اختلال روابط بين‌فردي در كودكي مي‌تواند سرمنشأ بروز اين عارضه باشد. فرد داراي اين پيشينه، هرگاه اعتمادبه‌نفسش پايين مي‌آيد و خود را زير سؤال مي‌بيند، سوء‌ظن در او قوت مي‌گيرد. در حقيقت، هرگاه فردي خودش را به اندازة كافي دوست نداشته باشد و در قبال اين دوست نداشتن پاسخ مثبتي به خود ندهد، اين وضع شدت مي‌گيرد.»
مي‌ترسيدم نگاهش كنم. احساس مي‌كردم از نگاهم همة نقشه‌ام را مي‌خواند. هميشه روان‌شناسان را با اين ديد نگريسته بودم. اما حالا جداي از اين حس، او با حرف‌هايش مرا به تكاپو انداخته و واداشته بود در ميانة همان گفت‌وگو به دوران كودكي‌ام بازگردم. روانپزشك داشت توضيح مي‌داد: «اگر بخواهيم اين وضعيت را كالبدشكافي كنيم بايد به زماني برگرديم كه اعتمادبه‌نفس افراد ساخته و پي‌ريزي مي‌شود. هرچه رابطة كودك با والدينش بهتر و عميق‌تر باشد، اعتمادي بر پاية آن شكل مي‌گيرد كه سنگ‌ بناي سال‌هاي بزرگسالي فرد را مي‌گذارد. در افرادي كه اين اعتماد پايه‌اي به‌وجود نيامده و اعتمادبه‌نفس پاييني دارند، سوء‌ظن بارزتر و نمايان‌تر است.»
سعي مي‌كردم زياد سؤال نپرسم مبادا از ميان آنها اصل ماجرا را بفهمد، ولي خيلي دلم مي‌خواست بدانم مردها چطور به اين درد مبتلا مي‌شوند. دكتر كامكار مي‌گفت: «هرگاه مرد خود را يا جايگاه خود را در خانه يا توان مالي يا جنسي‌اش را متزلزل ببيند، اين عارضه بروز مي‌كند و پررنگ‌ و پررنگ‌تر مي‌شود. بروز آن در زنان هم با موضوع مهر و محبت ارتباط مستقيم دارد. يعني هرگاه زنان تصور كنند نمي‌توانند مهر لازم را بروز بدهند و محبت كافي جذب كنند دچار مشكلي عظيم مي‌شوند كه گاهي با بروز بيماري‌هاي زنانه و ابتلا به برخي سرطان‌ها مثل سرطان سينه كه منجر به قطع عضو مي‌شود شدت مي‌يابد.»
راست مي‌گفت. زنان وقتي دچار سوء‌ظن مي‌شوند معمولا ً عرصه را به شوهر تنگ مي‌كنند ولي مردان بر پاية عصبانيت و قواي جسماني دست به خشونت مي‌برند و نتيجه آن مي‌شود كه ما بايد سر صحنه حاضر شويم، صحنة يك جنايت. براي دكتر كامكار نتيجة تحقيق دو جرم‌شناس مجري تحقيق همسركشي را مثال زدم و گفتم كه طبق نتايج آن، زنان و مردان همسركش عموماً بي‌سواد بوده‌اند،10 و پرسيدم آيا مي‌شود بين اين دو ارتباطي يافت؟ يعني مي‌شود كه سوءظن با تحصيلات و بالا رفتن علم و آگاهي به عقب رانده شود؟
او در پاسخ من تأكيد كرد كه سوء‌ظن ربطي به سواد ندارد و با موضوع ديگري مرتبط است. او گفت: «هوش اجتماعي براي تطابق اجتماعي لازم است و هرگاه يكي از زوجين دست به قتل ببرد تا رها شود، در واقع، از قدرت واقعيت‌سنجي ‌بي‌بهره است و اين ناشي از فقدان يا نقصان هوش اجتماعي است.»
اين تحليل را قبول داشتم. لمسش كرده بودم. در قشر متوسط، زن و مرد به‌گونه‌اي با هم كنار آمده‌اند، اما در قشر مرفه موضوع به شكلي با واقعيتي تلخ تطبيق يافته است. يادم آمد كه حدود 10 سال پيش كه يك پروندة قتل گره خورده بود، چگونه با كمك زني در زندان توانستيم سرنخ جنايت را به‌دست آوريم. آن زن را همان روزها به جرم داشتن رابطة نامشروع بازداشت كرده بودند. مدام به افسر پرونده‌اش التماس مي‌كرد كه آدم محترمي است و نمي‌خواهد آبرويش برود. وقتي ديدم خيلي التماس مي‌كند نظرم جلب شد. در همان حال فهميدم قاضي پرونده‌اش او را روانة اوين كرده است. فرصت خوبي بود. از همكارم خواستم كمكم كند. با آن زن وارد گفت‌وگو شدم و قول دادم در قبال همكاري‌اش، من هم كمك كنم آبرويش نرود! اما حتي نمي‌دانستم چه كرده است.
رفت و بعد از پنج، شش روز تماس گرفت. او را فرستاده بوديم پيش همان متهم به قتل كه او هم زن بود. سرنخ ماجرا را از زير زبان متهم بيرون كشيد و به دست ما داد. حالا نوبت من بود كه تلافي كنم. اما نمي‌دانستم با قولم و محدوديت‌هاي كاري‌ام چه كنم. به‌هرحال قاطعانه گفتم كه تنها در صورت دانستن اصل ماجرا تلاش مي‌كنم كمكش را جبران كنم.
او گفت كه همسرش مردي بي‌توجه است و اكثر روزهاي هفته را در حال مطالعه يا خريد و فروش در بازار است. آخر هفته‌ها هم اگر دبي نباشد، شمال است و در هر منطقه هم با زن يا زناني در ارتباط است و اين بي‌توجهي آن‌قدر حاد شده كه حالا او نيز وقتش را با دوستي با مرد جواني پركرده كه هم با مهر و محبت است و هم خلأهاي نبود همسرش را پر كرده است.
در واقع، اين زن كه متعلق به قشر مرفه جامعه بود نقشة قتل نكشيده بود و با واقعيت به شيوه‌اي خلاف عرف و قوانين اجتماعي كنار آمده بود.
از حرف‌هاي دكتر كامكار خوشم آمده بود. احساس مي‌كردم چيزهايي را برايم ملموس كرده كه هر روز مي‌ديدم ولي دركشان نمي‌كردم! دلم مي‌خواست حالا كه از حرف‌ها و تحليل‌هاي او خوشم آمده بود بگويم كه براي خودم آمده‌ام. مي‌خواستم بپرسم با كابوس‌هايم چه كنم... اما ترجيح دادم با گفتن اين جمله كه بعد از آن مزاحمتي شخصي هم برايش دارم موضوع را به زماني ديگر موكول كنم.
تلفنم مرتب زنگ مي‌خورد. مجبور شدم جواب بدهم چون از اداره بود. آدرسي را دادند و گفتند خبر كشف جسد مردي كنار خيابان تازه رسيده. بايد خودم را مي‌رساندم چون بازپرس كشيك هم به سمت آن آدرس در حركت بود. از دكتر كامكار خواهش كردم وقت ديگري را برايم در نظر بگيرد و خداحافظي كردم و راه افتادم. سوار ماشين كه شدم با دفتر تماس گرفتم و جزئيات بيشتري از ماجرا خواستم. گفتند جسد سوخته و امكان تشخيص هويت در همان لحظه نبوده...
*
جسد سوختة كنار خيابان پروندة يكي از همكارانم را به‌يادم مي‌آورد. جسد سوخته‌اي كنار جاده، جادة ورامين. سال 78 يا 79 بود. سرگرد رضوي، افسر ويژة رسيدگي به قتل آگاهي ري، نزديك بود براي كشف راز اين قتل جانش را هم از دست بدهد. مظنون پرونده همسر مردي بود كه جسد سوخته‌اش را كنار جاده پيدا كرده بودند. زني 35، 36 ساله با دو پسر 14، 15 ساله كه بيست سالي از شوهرش كوچك‌تر بود. رضوي يك سال و نيم روي پرونده كار مي‌كرد. هيچ سرنخي نبود. زن جوان هر روز مي‌آمد آگاهي و پاپيچش مي‌شد كه چرا قاتل شوهرش را پيدا نمي‌كند. خود زن براي تمام ساعاتي كه احتمال مي‌رفت قتل در آنها اتفاق افتاده باشد شاهد داشت. بالاخره رضوي با رديابي تلفن شخص سومي را يافت كه با زن تماس داشت. كم‌كم داشت نتيجه مي‌گرفت و دست آن زن رو مي‌شد كه برايش نقشه كشيدند. سرگرد رضوي مي‌گفت فقط چاي را به لبم زدم كه تظاهر كنم خورده‌ام و اين بلا سرم آمد. معلوم نبود چقدر سم در چاي ريخته بودند.
بالاخره دست زن رو شد. «نگين» اعتراف كرد كه در غيبت شوهرش به‌دليل كار خارج از تهران با جواني آشنا شده بود و هر دو اوقات فراغتشان را به مصرف مواد مخدر مي‌گذراندند. در همين حين شوهر نگين تصميم گرفته بود محل كارش را با محل زندگي‌اش يكي كند و زن و بچه‌هايش را با خودش به محل كارش ببرد و آنجا خانه بگيرند و ساكن شوند. نگين كه از اين تصميم مطلع شده بود، از واهمة نرسيدن مواد مخدر و از دست دادن محفلي كه با دوست جوانش پيدا كرده بود، آشفته شده و سرانجام نقشة قتل شوهرش را كشيده بود. او حتي ساعتي پس از قتل هم جسد را در خانه نگاه داشته بود و از دختر برادرشوهرش خواسته بود براي آرايش او به خانه بيايد و بدين ترتيب شاهدي براي اين ساعت خود فراهم كرده بود. بعد هم با كمك دوست جوانش جسد را به جادة ورامين برده بودند زيرا شوهرش دوستي در ورامين داشت كه از او طلبكار بود. مدت‌ها بازجويي‌هاي پرونده بر اين دوست متمركز بود.
نگين اعتراف كرد. گفت كه طاقت آن تغيير وضعيت را نداشته و از زندگي با مردي هم كه بيست سال از او بزرگ‌تر بوده خسته شده بوده.
حق با دكتر كامكار بود. درست مي‌گفت. كساني كه توان تطابق اجتماعي نداشته باشند چنين عمل مي‌كنند. فكر كردم شايد هم حق با اين زنان است. گرچه آن وقتي كه بايد تكليف خود را روشن كنند به فكر اختلاف سني نيستند. شايد هم هستند، ولي چاره‌اي ندارند. وقتي در يك تحقيق دانشگاهي، بيش از نصف افراد بگويند: «آرزو مي‌كنم كاش همسرم مرده بود»11 چه تصويري جز اين قتل‌ها مي‌توان مجسم كرد؟
همين آمارها و نتايج تحقيقات بود كه مرا درگير خود كرده بود. تحقيق دكتر آشوري و دكتر معظمي در سال 81 حكم فصل‌الخطاب را داشت. تا آن زمان، هيچ كار علمي و متمركزي در مورد اين نوع قتل‌ها انجام نشده بود و اين تحقيق ـ با جامعة آماري 220 نفر ـ همة تجربه‌هاي ما را به زبان آمار درآورد. به ياد يكي ديگر از نتايج آن افتادم: «به‌نظر مي‌رسد كه هرجا امكان طلاق راحت‌تر بوده و زنان مي‌توانستند تقاضاي طلاق كنند ميزان همسركشي كمتر بوده است. ]دربارة مردان بايد گفت[ صددرصد مردان مباشرت در قتل داشته‌اند ولي مباشرت زنان خيلي كمتر بوده است. 33 درصد زنان خود قاتل شوهر خود بوده‌اند، 22 درصد مشاركت و 28 درصد هم معاونت در قتل شوهر داشته‌اند. متأسفانه ]در شوهركشي[ پاي شخص ثالث در ميان بوده است.»12
كمتر پيش آمده بود كه جسد مردي را در خانه بيابيم و قاتل، زن مقتول نباشد، بجز ماجراهايي كه به مثله كردن كشيده بود يا شخص ثالثي در قتل سهيم بود و جسد را در خيابان، بيابان... پيدا كرده بوديم.13
گاهي‌ از خودم مي‌پرسيدم بچه‌هايي كه والدينشان دست به قتل مي‌زنند، مادري پدر را مي‌كشد يا پدري مادر را، بعدها چه تصويري از زندگي خواهند داشت؟
همان اواخر قاضي دادگاه كيفري استان تهران دختر 9، 10 ساله‌اي را به‌عنوان شاهد فراخوانده بود تا عليه مادرش شهادت دهد. اين طفل معصوم محكوم شده بود صحنه‌اي را ببيند كه مادرش به همراه مردي پدرش را به قتل رسانده بودند. وقتي خبر در روزنامه‌ها چاپ شد عصبي شدم. دكتر مهديس كامكار دربارة چنين واقعه‌اي گفته بود: «پدر و مادر در نظر كودك نمادهايي از خدا هستند و وقتي اين نمادها مي‌شكنند، هستة اصلي اعتماد كودك به زن يا مرد از بين مي‌رود و اين كودك ديگر نمي‌تواند روابط انساني سالمي با اطرافيان و جامعة پيرامون خود برقرار كند.»
سه شب بود خانه نرفته بودم. هيچ تماسي هم نداشتيم... به اين فكر افتادم كه تماس بگيرم... تلفنم را درآوردم شماره بگيرم كه رسيديم.
*
رسيدم به محل. بچه‌هاي كلانتري گفتند فردي كه جسد را پيدا كرده ترسيده خبر بدهد و بعد از چند ساعتي خانواده‌اش خبر داده‌اند.
بخش قابل توجهي از تن سالم بود ولي سر سوخته بود. آثاري از خونريزي هم وجود داشت، مثل اينكه ضربه‌اي به سر زده باشند. مأموران تجسس كلانتري و اكيپ بررسي صحنة جرم داشتند يك‌دسته سيخ كباب را به‌عنوان آثار جرم ضبط مي‌كردند. گويا مقتول با عده‌اي آمده بوده آنجا تفريح! حالا با يك نفر يا بيشتر، معلوم نبود ولي از تعداد سيخ‌ها مي‌شد حدس زد كه دست‌كم دو نفر ديگر هم همراهش بودند.
همان‌موقع دفتردارمان كه وسايل من دستش بود گفت: «جناب سرهنگ، راستي از منزل با شما كار داشتند. گفتند خيلي فوري است!»
دست‌وپايم را گم كردم و به دلشوره افتادم. همين چند دقيقه پيش بود كه به‌ياد آورده بودم سه شب است از خانه زندگي‌ام بي‌خبرم.
هرچه تلفن خانه زنگ مي‌خورد كسي جواب نمي‌داد. هر زنگي كه به تعداد زنگ‌ها اضافه مي‌شد ضربان قلب من هم تندتر مي‌شد. هزار فرضيه ساختم كه كار فوري چه مي‌توانست باشد.
كسي گوشي را برنمي‌داشت. ديگر داشتم مطمئن مي‌شدم كه كار تمام است و اتفاقي افتاده. كاش ديشب نرفته بودم اداره بخوابم.
به در خانه رسيديم. زنگ زدم، جوابي نيامد. كليد انداختم. در كه باز شد همه‌جا تاريك بود. هيچ‌كس نبود... كليد را زدم. چراغ‌ها كه روشن شد كمي آرام شدم. همه‌چيز سرجايش بود ولي هيچ‌كس نبود...
به‌ياد آوردم قرارمان اين بود كه هميشه روي در يخچال پيغام بگذاريم. چراغ آشپزخانه را روشن كردم. كاغذ سفيدي روي در يخچال چسبيده بود... كاغذ را برداشتم بخوانم كه صداي زنگ موبايل سكوت خانه را شكست... چه كسي مي‌توانست باشد؟
*
بايد مي‌رفتم پزشكي قانوني. به راننده گفتم برود خيابان بهشت. نمي‌توانستم فكرم را متمركز كنم. راننده پرسيد: «مشكلي پيش آمده؟ براي خانواده‌تان مشكلي پيش آمده؟» گفتم: «نمي‌دانم! فعلا ً برويم پزشكي قانوني تا بعد...»
پزشك كشيك پزشكي قانوني با من تماس گرفته و گفته بود به سرعت به اتاق تشريح بروم. هنوز جسد به سالن نرسيده، دست ‌به‌كار شده بود.
در راه تمام وقت داشتم شماره مي‌گرفتم. خانة خودمان هيچ‌كس نبود، خانة مادرم هم ‌كسي گوشي را برنمي‌داشت، خانة پدرزنم هم همين‌طور...
كلافه شده بودم. تلفن همراه باجناقم را گرفتم. يكي دو بار گفت در دسترس نيست. گذاشتم روي تكرار شماره‌گيري... بالاخره بوق آزاد زد. يكي، دو تا، سه تا... جواب نمي‌داد... رسيديم پزشكي قانوني. پياده شدم و به ‌طرف در ورودي رفتم... بالاخره جواب داد. سلام و احوال‌پرسي كردم. گفت: «كجايي؟ خيلي سعي كرديم پيدايت كنيم...» گفتم: «چه شده؟ خانمم كجاست؟» گفت: «همين‌جا. صحبت كن!»
تا گوشي را به او بدهد من پله‌ها را بالا رفتم بودم. از در گذشتم و كارتم را نشان دادم. همين‌طور كه از سالن اصلي مي‌گذشتم تا از پله‌هاي داخلي به زيرزمين كه سالن تشريح بود بروم، صداي آشنايي به گوشم رسيد. هم صدا را مي‌شناختم و هم تفسيري را كه ارائه مي‌كرد.
كسي مي‌گفت: «قتل قديمي‌ترين جرم بشري است.» همين كه خواستم بفهمم صدا از كجاست، صداي همسرم را پشت تلفن شنيدم. دو هفته‌اي مي‌شد كه صداي همديگر را هم نشنيده بوديم. بالاخره آن سكوت لعنتي شكسته بود. هنوز قلبم مي‌زد...
گفتم: «معلوم هست كجايي؟ چرا درست ننوشته‌اي كجا مي‌روي و چه شده؟» گفت دخترخاله‌اش دچار مشكلي شده كه همگي مجبور شده‌اند بروند پيش او، و پرسيد كشيكم يا نه. گفتم: «آره، ولي يك‌سر مي‌آيم... مگر چه مشكلي پيش آمده؟» گفت: «بايد بيايي تا برايت بگويم. بدجوري كتك خورده.» پرسيدم از كي. گفت: «بيا تا صحبت كنيم. نمي‌توانم پشت تلفن بگويم.» پرسيدم: «از مادرم خبر نداري؟ هيچ‌كس جواب تلفن را نمي‌دهد.» گفت: «حواست كجاست، با خانم‌هاي كلاس قرآن رفته‌اند مشهد زيارت...»
بالاخره رسيدم پيش دكتر. گفت اول ضربه‌اي به پس سرش خورده كه اصلا ً از جسم نوك‌تيز نبوده. بعد چند ضربة ديگر به پشت سرش خورده كه جمجمه را شكسته و بعد هم سوختن شروع شده است. برآورد دكتر از زمان مرگ حدود 24 ساعت قبل از كشف جسد بود. مي‌شد يك روز قبل، يعني جمعه. خوب، مي‌شد اين فرضيه را ساخت كه مقتول با عده‌اي يا دست‌كم با يكي دو نفر ديگر، براي تفريح به محل رفته بوده. منقلي درست كرده و دست ‌به‌كار كباب درست كردن شده بودند كه يكي از همراهان از پشت، با چيزي مثل سنگ به سرش كوبيده و او را به قتل رسانده بود كه طبيعتاً در اين حالت جسد افتاده بود توي منتقل و سوخته بود!
كاغذي كه همسرم برايم نوشته بود هنوز در دستم بود. نگاهش كردم. ديدم روي آن نوشته: «براي دخترخاله‌ام مشكلي پيش آمده. هرطور شده خودت را به ما برسان. مي‌رويم خانة خواهرم. بيا آنجا لطفاً.» انگار وقتي در خانه بودم كور شده بودم و آن جمله‌ها را نديده بودم.
به‌ياد آوردم كه در راه سالن تشريح جمله‌اي را شنيده بودم: «قتل قديمي‌ترين جرم بشري است.» اين جمله و تعبير دكتر علي نجفي توانا بود، وكيل و استاد حقوق جزاي دانشگاه. در مباحث كيفري و جنايي نكته‌بيني‌هاي خاصي داشت. جرم‌شناس بود و در دورة كارشناسي ارشد استاد من.
نگاهي به ساعت انداختم و شماره‌اش را گرفتم. حال و احوالي كرديم و از او خواستم قراري بگذارد تا به‌سراغش بروم. قبول كرد و قرار گذاشتيم.
رسيده بوديم به خانة باجناقم. بعد از دو هفته سكوت، بعد از دو هفته جدال خاموش من و همسرم، بالاخره در جمع فاميل همديگر را بعد از سه شب غيبت من مي‌ديديم.
همان دم در كه سلام و عليك كرديم بلافاصله پرسيدم چه شده است. با سر اشاره كردند كه نمي‌خواهند كسي خبردار شود. فهميدم غير از خانوادة باجناقم عدة ديگري هم هستند. همسرم نزديك‌تر آمد و گفت شوهر دخترخاله‌اش چنان به جان او افتاده كه هم بيني‌اش شكسته و هم سرش. به داخل خانه رفتيم. دخترك فقط 25 سال سن داشت و يك سال بيشتر نبود كه عروسي كرده بود. بي‌حال روي تخت افتاده بود. احوالش را كه پرسيدم سري تكان داد. زير چشم‌هايش سياه شده بود. باندي روي بيني‌اش و باند ديگري دور سرش بسته شده بود. باجناقم مي‌گفت: «سه، چهار تا بخيه خورده، پزشكي قانوني هم رفتيم... هنوز به كسي نگفته‌ايم شوهرش او را زده و همه فكر مي‌كنند شوهرش مأموريت است و او تصادف كرده...» گفتم: «خوب، آخرش چه؟» سري به نشانة تأسف تكان داد و گفت: «مي‌گويي چكار كنيم؟» گفتم: «حالا چه كاري از دست من برمي‌آيد؟» گويا مي‌خواستند وقتي به پزشكي قانوني مي‌رفتند من باشم و راه و چاه را نشان بدهم... باجناقم مي‌گفت نمي‌شود اين دختر را همين‌طوري ول كرد.
حالا زنم و خواهرش هم به جمع ما پيوسته بودند. آرام گفتم: «اگر به خانة شوهرش برگردد، دفعة بعد بايد سر جنازه‌اش حاضر شوم.»
خواهرزنم با لحني آميخته به طعنه و شوخي گفت: «شما هم كه همه‌چيز را به شكل جنازه و قاتل و مقتول مي‌بينيد!»
بدون انعطاف گفتم: «چه تصوير ديگري مي‌شود ترسيم كرد؟ مردي كه تا اين حد دست به خشونت مي‌برد هيچ بعيد نيست كه بدتر هم بكند. تازه الان هم شانس آورده!»
به آنها اطمينان دادم كه وضعيت خبر از وجود يك آدم خطرناك مي‌دهد. حرف آنها هم منطقي بود. پرسيدند: «يعني مي‌گوييد طلاق بگيرد؟» سكوت كردم... «طلاق؟ نمي‌دانم. فقط مي‌گويم اين زندگي آخرش تلخ است، همين!»
*
قرار ما در دفتر دكتر نجفي توانا بود. بعد از مدت‌ها دوباره او را مي‌ديدم. گفتم سرم پر است از حوادث و چنان ذهنم را به خودش مشغول كرده كه هر آن ممكن است منفجر شود. برايش ماجراي قتل‌ها را گفتم و اينكه مدتي بود احساس مي‌كردم رو به ‌افزايش است. توضيح دادم كه زن و شوهرها به‌سادگي به جان هم مي‌افتند.14 گفتم يكي از بستگانمان هم الان درگير است و من بوي جنايت را از روابط آنها حس مي‌كنم! گفتم اين دو جوان را پارسال با هم شاد و خوشحال مي‌ديديم، اما حالا كه زير يك سقف رفته‌اند دشمن هم شده‌اند. پسر چنان بلايي سر دخترك آورده كه دست صد تا دشمن را از پشت بسته!
دكتر نجفي توانا هم كمي مقدمه چيد و بالاخره در اين باره گفت: «اصولا ً همسركشي ناشي از اختلافات ايجادشده بين زن و شوهر است. اين اختلافات گاهي در طرز همزيستي و سلايق و علايق متفاوت زن و شوهر در امور جاري زندگي، گاهي در مشكلات اقتصادي و مسائل مالي شوهر، و زماني در رعايت نكردن اصول خانه‌داري و بي‌توجهي‌ زوجه، اعتياد همسر، اختلاف بر سر نحوة تربيت فرزندان يا ازدواج آنها، نحوة رفتار و سلوك زوجه با مردان غريبه، تعدد زوجات يا زندگي دوگانة مرد، ارتباط نامشروع زن با مردان غريبه، و سازش نداشتن زوجين با والدين ريشه دارد و بعد تبديل به درگيري و نزاع و در نهايت قتل مي‌شود.»
او مي‌گفت: «بايد متوجه اثر دو گروه خاص از عوامل منجر به همسركشي باشيم. گروهي از عوامل آستانة مقاومت عصبي مرد و زن را در هم مي‌شكنند و در اين موارد، مرد بيشتر دست به قتل زن مي‌زند. معمولا ً اين قتل‌ها ناشي از بروز يك حالت عصبيت غيرقابل كنترل است كه به‌تدريج مرد را در مقابل محرك‌هاي زن آسيب‌پذير مي‌كند. در واقع، اين شرايط به قتل‌هاي ناگهاني يا تعارض‌آميز منجر مي‌شود. گروه دوم عللي هستند كه برخلاف گروه اول، موجب وقوع قتل‌هايي مي‌شوند كه كمتر ناگهاني و عصبي است و بيشتر متفكرانه طراحي شده و با تصميم اجرا مي‌شود.»
بحث دكتر نجفي توانا به نقطة حساسي رسيده بود، ناتواني مردم ايران در مهار خشونت. او مي‌گفت: «فشارهاي عصبي، افسردگي، اضطراب، استرس، سرخوردگي و نااميدي زمينه‌ساز بخش عمده‌اي از اين ماجراهاست و توان مهار خشونت در مواقع بحراني را از افراد سلب مي‌كند. اما نبايد از اين نكته غافل ماند كه مردم ما، به‌ويژه زن و شوهرها، به‌دليل ناآشنايي با فنون و مهارت‌هاي فردي و اجتماعي، كه تنش‌آور مي‌شود، به دردسر مي‌افتند. در مرحلة وقوع حادثه، اگر يكي از طرفين دعوا خويشتن‌داري كند، آموزش ديده باشد يا توانايي كنترل اعصاب خود را داشته باشد، معمولا ً سكانس‌هاي خشونت طي نمي‌شود.»
جر و بحث، مرافعه، درگيري، بگومگو و هزار درد ديگر... عجب موجودي است اين آدميزاد! اشرف مخلوقاتي كه سر اختلاف سليقه به خودش و ديگري رحم نمي‌كند، ديگر چه اشرف مخلوقاتي است؟
دكتر نجفي توانا نكته‌هايي را بازگو مي‌كرد كه بسترساز بسياري از درگيري‌هاي لفظي و فيزيكي است. مي‌گفت: «اگر مردم ما با روش‌هاي مناسب آموزش ببينند و با حداقل هزينه‌هاي مالي و رواني و زماني، خشونت را در مراحل اوليه مهار كنند، كار به جنايت نمي‌كشد. "خويشتن‌داري" را بايد آموخت و تمرين كرد. البته خويشتن‌داري نه به معناي چشم‌پوشي از حقوق خود، بلكه به معني توانايي مهار بحران و مديريت آن.»
فكر كردم اگر اين آموزش‌ها اجباري مي‌شد، چقدر تلفات كمتر مي‌شد. تلاش خود فرد براي سازش و تقويت بنيان‌هاي عاطفي و عشقي و جنسي، با كمك گرفتن از مددكار و مشاور و... و اگر مشكل حل نشد، به قول اين جرم‌شناس «بايد با يك انقطاع قانوني، امكان وقوع هرگونه حادثة اسفناك را از بين برد. به عبارتي، وقتي امكان همزيستي مسالمت‌آميز و تداوم رابطة زناشويي وجود ندارد، بهترين روش تسهيل جدايي مردان و زنان است زيرا هزينه‌هاي يك زندگي پرتشنج براي همسران و فرزندان و خانواده‌هاي زوجين بيشتر از صدمات ناشي از جدايي زن و شوهر است.»
سينا قنبرپور

برگرفته از سايت زنان