گفته بودي: "نگذار بچه هايت مثل پرچم هاي برافراشته رژه اي نظامي باشند."
مي خندي و مي گويي: "توصيه بدي نيست
."
گفته بودي
:"اجازه نده صدايت به شخصيت بچه ها تحميل شود."
از ديکته و ديکته کردن خوشت نمي
آمد. هنوز هم همين طور است. گفته بودي: " بگذار ناخودآگاهت تراوش کند."
و من
سوالم هميشه همان بود: "راستي معلم سر کلاس چه طور مي تواند بگذارد ناخودآگاهش اورا هدايت کند؟"
تو مي گويي: "تراوش ناخودآگاه، هنر مي آفريند.

کار معلم، هنرمندي است."
و من نمي دانم سر کلاس چطور مي شود اين کار را کرد. کلاس را با برنامه هاي
از پيش تعيين شده اداره مي کنند.

درس طرح مي خواهد، برنامه لازم دارد.
تو مي
گويي: "همين طور است. تراوش ناخودآگاه هم طرح و برنامه مي خواهد. فقط فرقش اين است که تو در برنامه هايت، اول طرح ارائه مي کني، سپس مي کوشي بچه هاي کلاست را با همه نيازها و علاقه ها و استعدادهايشان ، در کفش هاي تنگ برنامه ات بگنجاني. ولي در تراوش ناخودآگاه، اول مي آفريني، سپس براي آن نقشه مي کشي. هنر تو جهت دادن به آن چيزهايي است که آفريده شده اند. فقط همين."
اين کار سختي است.

 چگونه مي توان به آن يک روند داد؟
مي گويي: "اتفاقاً بر عکس، خيلي هم سخت نيست. به سختي تحمل کفش هاي تنگ تو نيست. من وقي به کلاس مي روم، مي بينم، مي چشم، حس مي کنم، و خود را در فضاي سيال کلاس رها مي سازم. آن وقت مي فهمم که چه بايد بگويم. چيزهايي که در ذهن دارم، شروع مي کنند به جوشيدن و به يک طرح تبديل مي شوند و خود را به طرزي شگفت انگيز نشان مي دهند. آن ها مثل آتشفشان از دل ناخودآگاه من تراوش مي کنند. به طرز اعجاب آوري مي فهمم که هر چيز سرجايش قرار گرفته است. مي داني در کلاس من کسي پرت نمي زند."
مي گويم: "چه طور درس مي دهي و چگونه برنامه هايت را با مدرسه تنظيم مي کني؟"

شيوه کارت کمي غير منتظره است: "من قبل از کلاس همه چيز را مرتب مي کنم، کلاس را در ذهنم مي آفرينم و دوباره به هم مي ريزم. با يک حالت بلاتکليفي سر کلاس مي آيم و با کمک بچه ها به ذهنم سامان مي دهم. مي داني معلم واقعي کلاس آن ها هستند. آن ها هستند که به ذهن من نظم مي دهند و بعد با شکوه خاصي مي ايستند و به آنچه آفريده اند، افتخار مي کنند. بچه ها مرا مي سازند، نه من آن ها را."
- اگر اشتباه کنيد چه مي شود؟
مي خندي و مي گويي: "اين اتفاقي است که بيش تر وقت ها پيش مي آيد. بچه ها با کوله باري از سوال به خانه مي روند. به منابع و درس ها نگاه مي کنند و دفعه بعد که مي آيند، ديدني هستند. خطاها و اشتباهات بسياري را کشف کرده اند و به نکات جديدي دست يافته اند. از سر و کول هم بالا مي روند و مدام تذکر مي دهند و راه حل ارائه مي کنند. آن روز من از نو ساخته مي شوم."
مي گويي: "هميشه يک مدرسه در درونت در حال زندگي است. يک کلاس درس هر لحظه در تو متولد مي شود."
مي گويي: روش هايت را ناخودآگاهت، سخاوتمندانه به تو هديه مي کند."
من مي گويم: "نقش تو چيست؟"
مي گويي: "فقط به آن ها اعتماد مي کنم و هر چيزي را به يک گفت و گو تبديل مي کنم."
مي گويم: "چگونه مي فهمي کارت درست است يا نه؟ چه روشي را براي ارزشيابي مسائل انتخاب مي کني؟"
مي گويي: "اين کار را بچه ها مي کنند. آن ها هستند که بايد بگويند به آنچه مي خواسته اند، رسيده اند يا نه. وقتي آن ها راضي هستند و يا پر از سوال از کلاس مي روند، مي فهمم که چيزي در حال شکل گرفتن است؛ يک چيز خارق العاده. من فقط آن ها را باور مي کنم."
مي گويم: "به نظر مي رسد تو کم تر به درس رسمي اهميت مي دهي و همه چيز را به موقعيتي غير رسمي تبديل مي کني. پس تکليف درس بچه ها چه مي شود؟"
مي گويي: "من دچار اشتباه بزرگي شده ام."
مي گويي: "تغيير موقعيت، فقط تغيير يک روش است و انتخاب يک راه نو. آدم هاي نو خود را به شيوه اي نو بازآفريني مي کنند؛ متفاوت با شما. ولي همه چيز را زير پا نمي گذارند. شما معتقديد که در کلاس درس ساکت مي شود درس داد. با يک نظم خاص و آهنين . خوب من اين را قبول ندارم. شيوه آموزشتتان را نمي پسندم؛ ولي آنچه را مي گوييد انکار نمي کنم."
مي گويم: "يعني چه کار مي کنيد."

مي گويي: "شما به ذهن آنان اعتماد مي کنيد، ولي من به شهودم اعتماد مي کنم. شهودم به من مي گويد که چه کار بايد بکنم و چه گونه."
مي گويم: "خيلي عجيب است! چه طور به بچه ها آموزش مي دهي تا به ناخودآگاهشان اجازه دهند فوران کند."
مي گويي: اين شيوه به پيچيدگي کار شما نيست. فقط اجازه مي دهم آنچه را به ذهنشان خطور مي کند، بيان کنند. آن ها را روي تخته کلاس مي نويسيم و تخته را پر مي کنيم از ايده هاي گوناگون. حرف هاي خوب و ايده هاي جالب را کنار مي گذاريم و يکراست مي رويم روي ايده هاي بد، ايده هاي اشتباه. آن قدر ايده هاي بد و آثار خراب را مي خوانيم تا بچه ها بفهمند چه طور تحت تأثير آثار بد و ايده هاي غلط قرار نگيرند."
مي گويم: "فقط همين!"
تو سرت را تکان مي دهي و مي گويي: "ابداً!"
مي گويي: "در هر زمينه اي که مرتبط به درس است، مطالعه مي کني و اطلاعات خوبي را جمع آوري و از همان نقطه شروع مي کني. وقتي بچه ها مجذوب اطلاعات جديد و ارتباط موضوعات با هم مي شوند، به انتهاي کار رسيده اي. بچه ها سرشار از سوال مي شوند و مدام مي پرسند و اشکال مي گيرند. تازه کار بچه ها شروع شده است."
مي گويم: "اين تنوع را چگونه مي توان سامان داد؟ چگونه اين کار را مي کني؟"
مي گويي: "از زندگي واقعي شروع مي کني. از اتفاق هاي بسيار ساده اي که در زندگي رخ مي دهد، شروع مي کني. و يک داستان مي سازي. يک نمايش که در آن هر چيزي به موجود جاندار و زنده اي تبديل شده است."
مي گويي: "در اين راه از همه تجربيات واقعي ات استفاده مي کني."
مي گويي: "بچه ها هميشه در شنيدن داستان اشتهاي سيري ناپذيري دارند. و تو همه چيز را به داستان تبديل مي کني. و همه چيز در دل يک قصه به سامان مي رسد."
مي گويم: "هميشه کار به همين شيوه است؟ عصباني نمي شويد؟ بد خلقي نمي کنيد؟"
مي گويي: "چرا! خيلي هم پيش مي آيد. همان تراوش ناخودآگاه است. اغلب دچار سردرد مي شوم. جنجال در کلاس يک امر طبيعي است. ولي در پايان کلاس، همه محترمانه عيب هاي همديگر را ناديده مي گيرند."
مي گويم: "همين طور ناتمام همه چيز را رها مي کنيد؟ حرف هاي آخر را و جواب هاي درست را نمي دهيد؟"
مي گويي: "نه!"
و من مي پرسم: "بلاتکليفي؟"
مي گويي: "بله

مي گويم: "با نوعي آگاهي کامل، اما بسيار بي رحمانه."
مي گويي: "همين طور است! من مثل يک ماما هستم که فقط به زايمان يک مادر کمک مي کنم. مي ايستم و انتظار مي کشم، ولي به جاي او درد نمي کشم و البته به جاي او زايمان هم نمي کنم. هر کس بايد خودش نوزادش را به دنيا بياورد. فقط در اين شرايط است که حس مادرانه دارد و مي تواند فرزندش را بزرگ کند. قضاوت بر آن خيلي سخت است. ولي در همين شرايط است که هر کس مي تواند خودش را مستقل از ديگري تجربه کند."

 

مجله رشد معلم، شماره 4، دي ماه 1383

 

 چگونه مي توان به آن يک روند داد؟