غم كه از راه رسيد در اين سينه بر او باز مكن
نه تو ميماني!
نه اندوه!
و نه هيچ يك از مردم اين آبادي
به حباب نگران لب يك رود قسم
و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچناني كه فقط خاطرهاي خواهد ماند
لحظهها عريانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آئينه ....
نه!!!!
آئينه به تو خيره شده است
تو اگر خنده كني او به تو خواهد خنديد
و اگر بغض كني
آه از آئينه دنيا كه چه خواهد كرد!
گنجه ديروزت پر شد از حسرت و اندوه چه حيف!
بستههاي فردا، همه اي كاش! اي كاش!
ظرف اين لحظه وليكن خاليست
ساحت سينه پذيراي چه كس خواهد شد؟
غم كه از راه رسيد در اين سينه بر او باز مكن
تا خدا يك رگ گردن باقيست
تا خدا مانده، به غم وعده اين خانه مده ....
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 18:8 توسط سمیه نیک فکر
|